|
30 مرداد 1389 ساعت 13:08 |
در بازگشتي ناگريز، در انتظار اعجاز يك تولد، گام به گام در حال رجعتم. پر از تحديد و تهديد. زير پوستهي آهكي انتظار و اضطراب، روز به روز دارم كمهواتر ميشوم و تنها با خيال هواي تازه نفس ميكشم. كنارهگزيني از عاديترين بخشهاي يك زندگي معمولي، حسرتهاي كودكانهاي خلق ميكند؛ بي توصيف. گاهي دلم براي روزي تنگ است كه اين پوسته ترك بردارد و دوباره در پي كشف دنيا گام بردارم. و احيانا تازه بفهمم كه روزمرگيهاي فراموششده تا چه حد غريب و لطيفاند. در حد گام برداشتن ساده روي برفهاي سپيد... و يك نفس عميق.
نظرات (22) | لینک ثابت |
|
31 تیر 1389 ساعت 00:18 |
کنار دریای آرامی ایستاده بودم. آرام. آسمان پیدا نبود. گمانم حوالی غروب بود. همهی بالای سرم را ابرهای در هم فرورفته و منتظر باد، پر کرده بودند. دریا و ساحل را مه غلیظی فرا گرفته بود. باران ریزی میبارید. اما فقط از یک ابر کوچک، کمی دورتر و بالای بخش کوچکی از دریا. بی هیچ گزندی از هیچ بادی. زیر باران، یک ماهی کوچک سر بیرون آورده بود و دهان به سوی باران آسمان گشوده بود. از تکه ابری که خدایش نثار انتظارش کرده بود... اینها را دیشب خواب دیدم.
نظرات (30) | لینک ثابت |
|
12 تیر 1389 ساعت 23:59 |
چند روزیست عقربههای ساعت دیواریمان کنده شدهاند. شکل تازهای از زمان، انگار در کنج اتاق به رکود نشسته است. یک جور شکل نسبی از توهم زمان. یاد توتفرنگیهای وحشی برگمان افتادم و ساعت بزرگ بیعقربهاش... و عمر؛ همین چند ده سال عمر، در برابر میلیاردها سالی که میگویند عمر کیهان است و چه کسی میداند عمر خلقت را؟! گاهی دچار شبهه میشوم که نکند ما در حال تجربهی "زمان معکوس"ایم. وقتی یک پیشگوی زمینی پیشمیگوید که مثلا چند سال بعد چه خواهد شد و درست هم میگوید، چرا شک نکنیم که نکند خلقت را برعکس کردهاند؟! و احیانا برای همین است که مسئله جبر و اختیار تا این حد لاینحل باقی مانده!... واقعا رابطهی زمان با خلقت تا چه حد پیچیده است؟... و احیانا در دایرهی توانایی بیانتهای الهی، تجربهای از توقف "زمان" هم رخ خواهد داد؟ شبیه آن چه حدس میزنند در عمق سیاهچالههای کیهانی محقق شده. حس میکنم ایستایی زمان به رغم همهی جذابیت خیالگونی که دارد، عجیب موهوم و رازآلود و حتی وحشتناک است. در عین حال که عبور زمان نیز همین گونه است؛ خونسرد و بیرحم و تماشاگر دردناکترین عجز بشر. در برابر بیبازگشتی عبور!... پینوشت: این کوتاهنوشت قدیمیام را دوست دارم؛ "در امتداد ساعت سه"
نظرات (14) | لینک ثابت |
|
رفتارشناسی یک بیقراری گرد |
|
22 خرداد 1389 ساعت 17:51 |
خب واقعا به شما حسرت ميبرم. نه به همهي شما، به بيشتر شما كه از ديشب دچار شور و هيجان و پيشبيني و بيقراريهاي توپ و تور شدهايد. براي خيليها، جام جهاني انگار يك بخش جدانشين و گاهي صدرنشين زندگيست و برخیشان فرداي بازيِ آخر، انگار ناگهان تهی ميشوند. ياد ندارم پيگيرِ هيچ جامي بوده باشم و فقط در خاطرهاي دور، يادم هست كه مارادونا از كنار دروازهي خودشان راه افتاد و همهي جانداران جلوي رويش را دريبل كرد و رسيد به نزديكي دروازهي حريف و بعد يك شوت محكم زد كه به قولي، زوزهكشان رفت و در كنج دروازهی منتظر جا خوش كرد. من از شدت زيبايي اين صحنه دچار بهت شده بودم و از آن پس، فوتبال را در آرژانتين و بعد مارداونا خلاصه كردم. بعد هم كه افتادم پي درس و دبيرستان و مارادونا هم رفت پي كارش و خب طبعا فوتبال هم موجوديت خود را از دست داد. بعد از آن هم گمانم مدت كوتاهي شيفتهي رونالدو شدم و گفتم مارادونا يعني همين رونالدو (يا برعكس!) اما خب جديتر از آن شده بودم كه اين رفتار غريب مردان تور و توپ برايم قابل درك باشد. اين كه 22 نفر آدم در كمال صحت عقل، بيفتند دنبال يك توپ و جماعتي ديگر هم بر سر و قلب خودشان بكوبند كه اين بازيگوش گرد چرا اين جوري رفتار ميكند – يا نميكند. هميشه وقتي ميبينم كساني مشغول فوتبالاند، يك خيال سوررئال در ذهنم شكل ميگيرد، اين كه عدهاي فرشته در آسمان مشغول تماشايند و دارند غشغش ميخندند؛ كه اين آدميزاد دوپا چه بامزه خودش را سركار ميگذارد.
نظرات (27) | لینک ثابت |
|
|
13 خرداد 1389 ساعت 00:38 |
بر بالا بلندی یکی از فیلمهای کوتاهم به نام "چاه نجوا" نوشتهام: "تقدیم به مادرم و اعجاز اعتقادش" همیشه او را عالیترین نشانهی خدا میدانم و با سه اعجازی که با واسطهی وجود دریاگونهی ایشان رقم خورده، حجت خالق با من تمام شده. درست شبیه اعجاز زنده شدن پرندگان قطعهقطعه و پراکنده شده در کوهها که ابراهیم برای یقین خود خواست. اعجاز "چهارده" را که آشنایان تختهی خاکستری میدانند. دومیاش چهار سال پیش شکل گرفت (حدودا). آن روزهایی که یادگار خبط دانشجویی گریبان عمرم را رها نکرده بود و روزی یک پاکت سیگار میکشیدم. دانهیل لایت. ساعت شنی برعکس شده بود و عوارض جسمانی متعدد آن رو شده بودند. اما به رغم تلاش سهباره برای ترک، من همچنان شکستخورده و ناچار، تن به اضمحلالی تدریجی سپرده بودم. دست به دامان مادر شدم و سجادهای که هیچوقت بسته نمیشود. بی آن که خبرم کند، نذر بیاجابت را ادا میکند و پای پیاده، چهل شب چهارشنبه، راه جمکران را میرود و ذکر و نیاز و نماز. من که نمیدانستم آن شبی که سرشار از نیرویی بیشبیه شدم و بستههای بازنشده را در کیسهای مچاله کردم، درست همان شبیست که زیارت چهلم ایشان تمام شده. فردایش که خبرشان کردم و گفتم که سیگار را برای همیشه کنار گذاشتم، خیسی چشمانش عطر بهشت داشت. حالا واقعا من و "روز مادر" در برابر عظمت وحیگونهی او چه کنیم؟
نظرات (22) | لینک ثابت |
|
|
|